تبليغاتX
تشنه لب ...

تشنه لب ...

ان الحسین مصباح الهدی

يا ربّ‌الحسين 

  از امام محمد باقر(ع) نقل شده است که: پدرم امام زین العابدین(ع) فرمود: پدرم اباعبدالله الحسین(ع) در روز عاشورا به من فرمود:
  اَی بنیَّ! ایّاکَ و ظلم مَن لایجدُ علیک ناصراً الاّ الله جلّ و عزّ
  فرزندم! بپرهیز از ظلم نمودن بر کسی که جز خداوند بزرگ مرتبه یار و فریادرسی ندارد.

***

  یاد آن شب که بی اختیار بر زبانم جاری شد: الهی بدَم المظلوم...الهی بدَم المظلوم... و هرچه لب به دندان گزیدم، از زبان دلم نیفتاد...

  برایت گفتم: این که بنده ایی امرش را به خدا واگذار کند و به او در هر پیشامدی توکل داشته باشد؛ این که از مقام تسلیم به مقام راضی شدن به رضای الهی برسد و... از بندگان دیگر سلب مسئولیت نمیکند و توجیهی برای عمل به هر رفتاری در قبال دیگران نیست.
  گفتم مثال بالاتر از این؟ که به حضرت اباعبدالله(ع) خبر رسید: خداوند خواسته است تو را کشته ببیند و اهل بیتت را اسیر؛
  که می فرماید: ما خاندانی هستیم که خدای سبحان را میخوانیم، او به ما عطا میکند و چون آنچه را که برای ما ناخوشایند است اراده میفرماید، ما به آنچه او می پسندد خوشنود میشویم.
  که در واپسین لحظات قبل از شهادت می فرمود: صبراً عَلی قضائِک یا ربّ!... صبراً عَلی حُکمکَ یا غیاثَ مَن لا غیاثَ لَه... الهی رضیً بقَضائک؛
  بالاتر از این که به خواهرش فرمود: زینبم! مرا مقامی است در نزد خداوند که به آن نمیرسم الاّ به شهادت، و تو را مرتبه ایی است نزد او که بدان نمیرسی الاّ به اسارت؟
  زینب... همان زینبی که در ظاهر همه چیز خود را، همه کس خود را از دست داده است؛ وقتی آن لعنت شدۀ خدا و رسول گفت:کار خدا را چگونه دیده ایی دربارۀ خاندانت؟ فرمود: ما رأیتُ الاّ جمیلا من بجز زیبایی و نیکویی خداوند چیزی ندیدم؛
  همین زینب(س) وقتی به مردم کوفه و شام میرسد به آنها میگوید: دستتان درد نکند که ما را به این مقام رساندید؟ ممنونیم که باعث شدید ما به این وضع دچار بشویم؟... از اینکه باعث شدید نام ما در تاریخ جاودانه شود متشکریم؟ خوب کاری کردید که ارادۀ خداوند را روی زمین جاری کردید؟ ما راضی هستیم به رضای خدا و اصلاً از اول هم قرار بر همین بود و شما مقصر نیستید؟!...

  نخیر! زینب حتی سکوت هم نمیکند... حتی سکوت هم نمیکند؛ نباید هم سکوت کند:
  ای مردم کوفه! ای انسان های نیرنگ باز بی وفا! آیا بر این کشتگان میگریید؟... شما به آن زنی میمانید که رشتۀ خود را محکم بافت و سپس آن را باز میگشود... در میان شما هیچ خصلتی جز لاف زنی، خودپسندی، کینه توزی و دورویی، تملق و سخن چینی وجود ندارد. شما به سان گیاهی هستید که در مزبله روییده است، شما به نقره ایی میمانید که زینت گور مرده ایی شده است...
  شما با این عمل زشت خود جنایتی جانکاه، دردآور، زشت، توانفرسا، ناستوده و بیچاره کننده انجام دادید و ننگ و عار آن، زمین و آسمان را گرفت... پس بدانید که عذاب اخروی به مراتب سختتر و خوارکننده تر است و در آن هنگام شما یار و یاوری نخواهید داشت، هرگز به این مهلتی که دارید دلخوش نباشید و بدانید که خداوند در سزا دادن شتاب نمی فرماید و بیم ندارد که هنگام انتقام بگذرد و او همواره در کمین گناهکاران است...

  از حسین(ع) زیاد دم میزنیم اما او واقعاً چقدر در رفتار و کردار ما حضور دارد؟ صداقت و راستی و درستی حسین کجای زندگی ماست؟ او اهل ریا نبود اهل خدعه و نیرنگ نبود؛ و ما گندم نمایان جوفروشی هستیم که ادعا کردن را خوب بلدیم؛ و توسّل به هر وسیله ایی را برای رسیدن به هدف مجاز میدانیم.

  از عباس(ع) حرف میزنیم، اما بویی از شرم و حیای او نبرده ایم، مردی و مردانگی فقط لغلغۀ زبانمان است ، غیرت را نمی شناسیم ، وفا را... وفاداری را... فراموش کرده ایم.

  گمان میکنیم که ظلم تنها کشتن و سر بریدن است؛ که به خدای احد و واحد قسم اگر مصادیق ظلم را بدانیم، اگر مصادیق حق الناس را بدانیم، یک لحظه از هراس چگونه رد شدن از آن پل آرام نمیگیریم. از حق الله ساده چشم پوشی میکنیم و به گمانمان بسیاری از موارد تنها حق النّفس است و لابد به خودمان مربوط، و غافلیم از اینکه چه حق النّاس عظیمی بر گردنمان خواهد ماند.

  چه بر سر ما آمده است که غافلیم از مرگ و فکر میکنیم تا قیامت فرصت داریم؟ که نسبت به خود و دیگران اینطور لاقید و بی تفاوت شده ایم؟ هفتادهزار حجاب که سهل است، چه کرده اییم با دلمان... چه کرده اییم؟...

  حسین(ع) چراغ روشن هدایت است و دریغ... دریغ... دریغ... که قائلان بسیار اند و عاملان چه اندک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:26  توسط خادمةالحسین  | 

قزوه 9

يا ربّ‌الحسين 

(۹)

        در مشک تشنه٬ جرعه‌ی آبی هنوز هست        اما به خيمــــه‌ها برسد با کدام دست؟

        برخاســـــت با تلاوت خون٬ بانگ يا اخا            وقتی« کنار درک تو٬ کوه از کمر شکست»

        تيری زدند و ساقی مستان زدست رفت          سنگی زدند و کوزه‌ی لب‌تشنگان شکست

        شد شعله‌های العطـــش تشنگان٬ بلند         باران تير آمد و بر چشـــــم‌ها نشست

        تا گوش دل شنيد٬ صدای «الست» دوست         سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان ِمی ِ الست

        ناگاه بانگ ســــــــــــــــاقی ِ اول بلند شد           پيمــــــانه پر کنيد٬ هلا! عاشقان ِ مست

باران ِ مَی گرفت و سبـــــــوها که پر شدند

در موج تشنگی٬ چه صدف‌ها که دُر شدند

   عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:10  توسط خادمةالحسین  | 

قزوه 8

يا ربّ‌الحسين 

(۸)

           خون می‌رود هنوز ز چشــــم تر شما                      خرمن زده‌است ماه به گرد سر شما

          آن زخم‌های شعله‌فشان٬ هفت اخترند                   يا زخم‌های نعش علی‌اکبــــــر شما؟

          آن کهکشان شعله‌ور راه شيری است                     يا روشنان خون علی‌اصغــــــر شما؟

          ديوان کـــــــــــــوفه از پی تاراج آمدند                        گم شد نگين آبی انگشتــــــر شما

           از مکه و مدينه٬ نشان داشت کربلا                        گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما

           با زخم خويش٬ بوسه به مهتاب می‌زديد                 زان پيشتر که نيـــزه شود منبر شما

                                           گاهی به غمزه٬ ياد زاصحاب می‌کنی

                                            بر نيزه٬ شرح سوره‌ی احزاب می‌کنی

  عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:5  توسط خادمةالحسین  | 

حُرّ

يا ربّ‌الحسين 

  حُرّ ام پشیمان آمدم... التّوبه
  با چشم گریان آمدم... التّوبه

  من ماندم و کوه شرمساری
  من ماندم و دشت بی قراری...
   سر در قدمت نهم که حُرّ ام
  تا بر سر من قدم گذاری
  خشکیده نهال روحم از شرم
  از مغفرتش کن آبیاری
  گر توبۀ من قبول افتد
  آسوده شوم ز شرمساری
  با سرخی خون خود بشویم
  رخسار خود از گناهکاری
  بخشید امام و رخصتش داد...
  چون دید فتاده خوُدش از سر
  خون از سر و روی اوست جاری
  بست از سر مرحمت به فرقش
  دستار به رسم یادگاری!                     عباس براتی­پور

***

  فَاسئلُ اللهَ الذّی اَکرَمَنی بمَعرفَتِکم و معرفة اَولیائِکم و رَزَقنی البَرائة مِن اَعدائِکم اَن یَجعلَنَی مَعَکُم فی الدّنیا و الاخرة

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:50  توسط خادمةالحسین  | 

قزوه7

يا ربّ‌الحسين 

(۷)

         از دست رفته دين شما٬ دين بياوريد!                   خيزيد! مرهم از پی تسکين بياوريد!

        دست خداست اين که شکستند بيعتش                دستی خدای‌گونه‌تر از اين بياوريد!

         وقت غروب آمده٬ سرهای تشنـــــــه را                       از نيـــــــزه‌های برشده٬ پايين بياوريد!

         امشب برای خاطـــــر طفل سه‌ساله‌ام                      يک سينه‌ريز٬ خوشه‌ی پروين بياوريد!

         گودال٬ تيغ کند٬ سنان‌های بی‌شمــــار                     يک ريگزار٬ سفــــره‌ی چرمين بياوريد!

         سرها ورق‌ورق٬ همه قرآن سرمدی‌است                   فالی زنيد و سوره‌ی ياســـين بياوريد!

                                                خاتم سوی مدينه بگو بی‌نگين برند

                                                دست بريده٬ جانب ام‌البنين برند

  عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:49  توسط خادمةالحسین  | 

امام سجاد

يا ربّ‌الحسين 

  در بیان توصیۀ آن مقتدای انام و سید و سرور خاص و عام خواهر خود را از تیمار بیمار خود، اعنی گرامی فرزند و والا امام السیّد السجّاد زین العابدین(ع)...:

  هرچه نقش صفحۀ خاطر مراست
  وآنچه ثبت سینۀ عاطر مراست

  جمله را بر سینه اش افشانده ام
  از الف تا یا، به گوشش خوانده ام

  این ودیعت را پس از من حامل اوست
  بعد من در راه وحدت کامل اوست

  اتحاد ما ندارد حد و حصر
  او حسین عهد و من سجّاد عصر

  من کی ام؟ خورشید، او کی؟ آفتاب
  در میان بیماری او شد حجاب

  واسطه اندر میان ما تویی
  بزم وحدت را نمیگنجد دویی

  عین هم هستیم ما بی کم و کاست
  در حقیقت واسطه هم عین ماست

  قطب باید گردش افلاک را
  محوری باید سکون خاک را

  چشم بر میدان گمار ای هوشمند
  چون من افتادم تو او را کن بلند

  کن خبر آن محیی اموات را
  ده قیام آن قائم بالذات را....

                                                      گنجینة­الاسرار/ عمان سامانی

  حمد و سپاس خدای را، آن نخستین بی پیشین و آن آخرین بی پسین را، خداوندی که دیدۀ بینایان را از دیدارش قاصر آید و اندیشۀ واصفان از نعت او فرو ماند. آفریدگان را به قدرت خود ابداع کرد و به مقتضای مشیت خویش جامۀ هستی پوشید و به همان راه که ارادت او بود روان داشت و رهسپار طریق محبت خویش گردانید. چون ایشان را به پیش رانَد، کس را یارای واپس گراییدن نبوَد، و چون واپس دارد، کس را یارای پیش تاختن نباشد.

                                                                                 صحیفۀ سجّادیه/نیایش یکم
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط خادمةالحسین  | 

نخل بلندم

يا ربّ‌الحسين 

  نخل بلندم! کمی پیش چشم پدر راه برو... بگذار قد و بالایت را تماشا کنم... آیینۀ حسن جمال و خلق رسول الله(ص)! بگذار خوب نگاهت کنم...

  مگر این علی مرتضی(ع) است که به میدان آمده؟!... اینگونه که شمشیر میزند... این که صورت مصطفی(ص) است!...

 

  ...بانگ می­زد ساقی بزم بلا
  عاشقان را آشکار و برملا

  کای گروه باده خواران الست!
  باید از جام بلا گردید مست

  از در و دیوار می بارد بلا
  تا کند خیل شما را مبتلا

  باده خوران! همدم ساقی شوید
  سرخوش از جام هوالباقی شوید...

  باده خوران گرد او گشتند جمع
  جانشان پروانه شد بر گرد شمع

  هر که را د رحد خود میریخت می
  تا کند این راه را مستانه طی

  تا مبادا مستی اش افزون شود
  حالتش از باده دیگرگون شود

  مستی اکبر ز یاران بیش بود
  جام را از دست ساقی می ربود

  هرچه می در ساغرش میریخت او
  می شنید از او که: ساقی! باده کو؟

  ساغرم پر کن دمادم از شراب
  تا کند هر ذره ام را آفتاب

  می توان سرمست شد زین یک دو جام؟!
  باده نوشی خوش بود، اما مدام!

  خوش بود با می مدام آمیختن
  باده را دائم به ساغر ریختن

  می که بی اندازه باشد خوشتر است
  مرد این میدان علی اکبر است

  ساقی دانادل صافی ضمیر
  گفت با او: هرچه خواهی باده گیر!

  آنقدر می از سبوی او کشید
  تا که رنگ او گرفت و هو کشید...

  چون حسین این جلوه را نظاّره کرد
  جامه بر تن از تحیّر پاره کرد

  کاین چه رسم عشق بازی با خداست؟!
  اکبرست این در تجلّی، یا خداست؟!

  چون شنید انیّ انا الله از درون
  کرد خود نعلین را از پا برون

  سر برهنه جانب یاران دوید
  پابرهنه سوی میخواران دوید

  کاینک اکبر در تجلّی گاه اوست
  دیگر اکبر نیست آنجا بلکه هو ست

  هرچه می بینید آیات وی است
  عالم امکان ظهورات وی است

  در فنای ما بقا دارد حضور
  لا ی ما الاّ درآرد در ظهور

  بنگرید ای باده خواران آشکار
  در جمال اکبرم رخسار یار

  هر که را میل تماشای خداست
  رو کند آنجا، که طور انبیاست...

  هرکه از آن باده ساغر میکشید
  نعرۀ الله اکبر می شنید

  زان سپس در عرصۀ غیب و شهود
  ذکر تسبیح ملک، تکبیر بود

                                                      محمدعلی مجاهدی(پروانه)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:15  توسط خادمةالحسین  | 

سرباز کوچک

يا ربّ‌الحسين 

  امروز... کار را بر حسین سخت بگیرید... آب را ببندید... ببندید آب را... آب را...

  العطش... العطش...

  کودکم را بگیرید و آبش دهید... آبش دهید...

  لبهای کوچکش را باز کرد... سیراب شد...

  پوشید سرباز کوچک قنداقه، یعنی کفن را
  پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را
  نالید یعنی: مرا هم در کاروانت نصیبی است!
  یعنی که: در پیشگاهت آورده ام جان و تن را
  بگذار تا روی دستت، قدری عطش را بگریم
  بگذار تا خون ببارد بر پیکرم، پیرهن را
  قدری بنوشان مرا از اشک غریبانۀ خویش
  تا حس کنم در نگاهت لب تشنه پرپر زدن را!
  تا چند اینجا بمانم وقتی در این ظهر غربت
  میبینی افتاده بر خاک، یاران شمشیرزن را؟!
  یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش
  بر شانۀ کوچک من این داغ قامت شکن را
  ناگاه در دست مولا یک چشمه جوشید از خون
  بوسید تیری گلوی آن شاخۀ نسترن را
  گهواره خالی خدایا! تنها دلی ماند و داغی
  داغی که از من گرفته است، پروای دل سوختن را

                                                               رضا معتقد

  اللّهم فَضاعِف عَلَیهمِ اللّعنَ مِنکَ وَالعَذاب الیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط خادمةالحسین  | 

حضرت قاسم

يا ربّ‌الحسين 

  خود را چو ز نسل نور می نامیدند
  رفتند و به کوی دوست آرامیدند
  سیراب شدند زانکه در اوج عطش
  آن حادثه را به شوق آشامیدند                      قیصر امین پور

  سیزده ساله است قاسم پسر حسن(ع)... این شب اگر صبح شود... صبح شود...

  _ عمو جان! آیا من هم شهید میشوم؟... در نگاهش التماس است بگو من هم شهید میشوم... بگو!...

نگاهش میکند: یادگار برادرم! مرگ نزد تو چگونه است؟ چگونه می بینی مرگ را و فردا را؟

  آیینه ی حُسن و جمال حسن است که چون گلی شکفته می شود: اَحلی مِن العسل... شیرنتر از عسل است این مرگ... سیزده ساله است قاسم.

  _ تو امانت برادرم هستی... قاسم التماس میکند. عمو رضایت میدهد... نوادۀ حیدر زره به پیکر نازکش اندازه نمیشود... عمو دستار میخواهد، بر سرش میبندد و صورتش را میپوشاند... نگاه های پلیدشان بر چهرۀ نازنینش نیفتد... الله اکبر! این کیست که بر اسب نشستنش علوی است؟... پایش به رکاب نمیرسد... سیزده ساله است قاسم.

  من پسر حسن ام... من نوادۀ مرتضایم... من قاسم ام... از نسل آفتاب.

  یا عَمّاه!... بالای سرش میرسد عمو... داغ های مدینه است که گل به گل بر تنش شکفته... زخم های تیر بر بدن حسن(ع) دوباره سر باز کرده است...

  در آغوشش میگیرد حسین(ع)... سینه به سینه اش میگذارد... قبل از رفتن وقتی بلندش کرد پایش به زمین نمیرسید... اکنون با پیکرت چه کرده است پایکوبی اسبان، که پایت بر زمین کشیده میشود؟... گوارایت باد این شیرینتر از عسل!... سیزده ساله بود قاسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:3  توسط خادمةالحسین  | 

یوم الورود

يا ربّ‌الحسين 

  خیمه ها برافرازید... اینجا کربلا ست...

  ... و اینجاست سرزمینی که عشّاق بر آن فرود می آیند.*

  آی دوزخ سفران! گاه دریغ آمده است
  سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است...

  ره مبندید، که ما کهنه سوار ایم ای قوم!
  سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم!

  حلق بر نیزه اگر دوخته شد باکی نیست
  خیمه در خیمه اگر سوخته شد باکی نیست

  خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است
  سجده بیمار، نه بیمار... شراب آلوده است!

  آب این بادیه خون است که وانوشد کس
  زهر باد آب که از دست شما نوشد کس

  راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت
  کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت

  تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه
  برنمیگردیم زین دشت، مگر بر نیزه!

  تشنه میسوزیم با مشک درین خونین دشت
  دست میکاریم تا مرد بروید زین دشت
                  محمدکاظم کاظمی

  اللّهم ارزُقنی شَفاعةَ الحسین یَومَ الورود...
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * امبرالمومنین علی(ع)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:57  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين 

 

چون روز ديگر شد عبيد اللَّه بن زياد سر حسين عليه‌السّلام را فرستاد در كوچه‏هاى كوفه و در ميان قبائل بگرداندند، و از زيدبن ارقم روايت شده كه گفت: آن سر مقدس را كه بر نيزه بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانه خود نشسته بودم چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را ميخواند:

 

 «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ .... يعنى آيا پنداشتى كه (داستان) اصحاب كهف و رقيم از آيت‌هاى ما شگفت بودند!» (كهف/ 9)

پس بخدا از هراس موى تنم راست شده داد زدم: بخدا اى پسر رسول خدا (داستان) سر تو شگفت‏تر و حيرت انگيزتر است.

(يعنى اصحاب كهف و رقيم اگر چه داستان شگفت انگيزى داشتند لكن پس از مرگ سخن نگفتند و داستان سر تو شگفت انگيزتر است كه پس از بريده شدن از بدن سخن ميگويد و تلاوت قرآن ميكند).

________________________________________

ارشاد- ترجمه رسولى محلاتى/  ج‏2 /122/ورود اهل بيت به كوفه در دارالامارة...  ص: 119

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين 

 

مي‌گفت: «امشب توسل به شش‌ماهۀ اباعبدالله بود. تو هم بودى... به يادت بودم...»

و مي‌فهمم كه چرا از نزديك غروب اين نوحه بر زبانم افتاده‌بود:

گهواره خالي، قنداقه خونين

لايي لايي از سفر برگشته‌بودم

محو سيماى برادر گشته‌بودم

اى عندليبان گلشن خراب است

آهسته ناليد، اصغر به خواب است

از داغ خوابش گريان رباب است

لاى لاى، لاى لاى لاى

لاى لاى، لاى لاى لاى

لايي لايي از سفر برگشته‌بودم

محو سيماى برادر گشته‌بودم...

 

رباب خاتون...

دلم را آتش مي‌زند اين بانو ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:43  توسط خادمةالحسین  | 

 

يا ربّ‌الحسين 

 

يا ابالفضل

 

دلم سوخت... دلم سوخت از دست/ بر كساني كه مرا بي‌تقصير به دو دست بريدۀ عباس حواله كردند... دلم سوخت و دم نزدم...

 تنها به پهناى صورتم اشك ريختم و صدا زدم:

 

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين...

مرا ببخشيد آقا!... من را ببخشيد... هرچه كردند و هرچه گفتند، شما من را ببخشيد آقا!... من را...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:37  توسط خادمةالحسین  | 

عبدالله

يا ربّ‌الحسين 

  عمه جان دستم را رها كن! مگر نمی‌بينی عمويم بر زمين افتاده؟... بگذار بروم... بگذار تا نگويند عبدالله پدر نداشت... نگويند از علی ارث نبرده بود... عمه جان! نگو كوچكم، مگر علی اصغر كوچك نبود؟... بگذار بروم تا نگويند حسين ديگر پسر ندارد... عمه جان دستم را رها كن! من طاقت ندارم مگر نمی‌بينی عمويم بر زمين افتاده...

  حسين او را با يك دست به سينه می‌فشارد: عبدالله!... شمشير فرود می‌آيد. ناله‌ايی می‌زند طفل. اين خون حسن است روی سينۀ حسين...

  دستی پليد در گيسوى مشكينش چنگ ميشود... كبوتر بچه را اينطور سر می‌برند.

  می‌بينی چه دلی می‌بَرد اين ناز دانه؟! نوادۀ زهرا ست، دلبرى در خونش است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط خادمةالحسین  | 

 

يا ربّ‌الحسين 

 

     ... بزرگتر كه شدم اما٬ حسين «وارث آدم» شد و «تحريفات عاشورا» و درك «حماسۀ حسينی» و فلسفۀ قيام دغدغه‌ام. انگار زمان آن رسيده بود كه علاوه بر صدای العطش طفلان٬ فريادهای او را هم بشنوم كه: «من برای اصلاح امت جدّم قيام كرده‌ام. مگر نمی‌بينيد كه حق و باطل درهم آميخته‌است و ظالمان بر مسند حكومت‌اند؟ مگر نمی‌بينيد كه به معروف عمل نمی‌شود و از منكر نهی نمی‌گردد؟ اين ناپاكان مرا به انتخاب بين زندگی با ذلت و مرگ با عزت مختار كرده‌اند و هيهات مِن الذّلة. »... هيهات من الذّلة... شهادت و رسالت و احساس مسئوليت٬ پيام عاشورا شد و زينب... زينب... شد زبان علی... زبان... علی... زبان ايمان و آزادگی و شجاعت و عشق؛... و بعدها همۀ آنچه كه می‌خواندم ـ و می‌خوانم ـ از تذكرة الاولياء و منطق‌الطّير و ديوان شمس و چه و چه و چه... برايم شرح و بسط همين يك كلام بود كه ما رايتُ الاّ جميلا... همين يك كلام...

 

    [به يادم می‌آيد... كنار در ايستادم... نگاه كردم و به سختی٬ زيرلب آهسته گفتم: السلامُ عليكِ يا بنت علی‌بن ابی‌طالب... و همانجا زانوهايم خم شد... نشستم... چشم دوختم به ضريح و... نمی‌دانم چقدر گذشت... چقدر حرف زده‌بودم...

  «... خاتون! كاش می‌دانستم برشما چه گذشت... كاش می‌گفتيد برايم شما چه ديديد؟ چه ديديد خاتون! از آن زيبايی؟... كاش می‌گفتيد دردانۀ رسول چه در گوش شما زمزمه كرد كه حجاب‌ها كنار رفت و ديديد؟ كاش می‌دانستم در آن ظهر خون‌آلود كنار پيكر برادر٬ وقتی با خدا شكوه كرديد از درد٬ آنوقت كه سر بر سينۀ حسين گذاشتيد كه جواب خدا را بشنويد... چه گفت؟ چه گفته‌بود به شما٬ كه آرام شديد؟ چه شنيديد؟... خاتون! ای كاش... ای كاش... ای كاش... می‌شود...؟ » و گفتم و گفتم و گفتم.]

 

    حالا هم عاشورا برايم همۀ آن‌هاست هنوز. حالا چند سالی می‌شود كه از خانه بيرون نمی‌روم در اين شب‌ها و روزها؛ از همان روزی كه آمدم٬ چادرم را پرت كردم گوشۀ اتاق و زدم زير گريه كه: آخه مگه آدم هم اينقدر مظلوم ميشه؟ اينقـــــــــدر مظلوم؟!... بعد از هزاروچهارصد سال مگه می‌شه؟... چرا نمی‌بينندش؟ چرا اينجا همه‌چيز هست جز صدای حسين؟... چرا كسی نمی‌شنوه؟... چرا...؟

     حالا عاشورا مادر است كه هيچ‌وقت كربلا را نديد و آن‌همه آرزوی آن را داشت... و كفنی كه _ به نيّت شفا_ نذر قمه‌زن‌هايی كرده بود كه هنوز هم پنهانی ظهر عاشورا سرشان را می‌شكافتند و در برابر اعتراض من می‌گفت:« تو نمی‌دونی٬ من خوابشون رو ديده‌ام...» و دين زيارت كربلای مادر روی دوشم مانده‌است٬ چقدر سفارش كرد. نمی‌دانم طاقتش را دارم يا نه؟...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:14  توسط خادمةالحسین  | 

 

يا ربّ‌الحسين

(۶)

             ای زلف خون‌فشان توام ليلة‌البرات                  وقت نماز شب شده٬ حيّ‌ علی‌الصلاة

             از منظر بلنــد٬ ببين صف ‌کشيده‌اند                  پشت سرت تمامی ذرات کائنـــــــــات

          خود٬ جاری وضوست٬ ولی در نماز عشق            از مشـک‌های تشنه وضو می‌کند فرات

            طوفان خون وزيده٬ سر کيست در تنور؟             خــــــاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات

            بين دو نهر٬ خضر شهادت به جستجوست          تا آب نوشد از لبت٬ ای چشمه‌ی حيات

            ما را حيات لم‌يزلی  جز رخ تو نيست             ما بی تو چشم بسته و مات‌ايم در ممات

عشقت نشاند باز به دريای خون مرا

وقت است تيغت آورد از خود برون مرا

                * عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

 

    ... بزرگتر كه شدم تاسوعا و عاشورا علاوه بر همه‌چيز تعطيلاتی بود كه مرا به خانه‌ی مادربزرگ می‌كشاند. او كه صبح‌های عاشورا بارها ديده‌بودم وقتی كه فكر می‌كرد ما هنوز خوابيم٬ كنار سماور آرام‌آرام براي دلش نوحه‌های تركی ـــ كه از كودكی يادش مانده‌بود لابد ــ می‌خواند و به پهنای صورت سفيد قشنگش اشك ‌می‌ريخت... و باز عاشورا آقا سيّدمحسن بود با آن موی سر و ريش سفيد و صورتی كه آن شب‌ها مثل قرص ماه می‌درخشيد. وقتی كه با آن قد بلند و هيبت چون كوه، پيشاپيش هيئت٬ با آن مردهای ميان‌سال و جا افتاده كه انگار آبروی محل بودند٬ راه می‌رفت و  بر سينه‌اش می‌زد

         امشبی را شه دين در حرمش مهمان است      مكن ای صبح طلوع

         عصــــــــــر فردا قدمش زير سم اسبان است      مكن ای صبح طلوع

 

   هنوز صدايش را می‌شنوم وقتی كه می‌خواند

         امشب شهادت‌نامه‌ی عشاق امضاء می‌شود         فردا زخون عاشقان اين دشت دريا می‌شود

   و تمام صورتش از اشك برق می‌زد.

 

     ... عاشورا بود و آن علم‌های بيست‌و‌سه و پنج تيغه كه وقتی به هم می‌رسيدند٬ خم می‌شدند و صدايی كه بلند می‌شد:

         سينه‌زنان شهداء، السّلام   اجر شما با مصطفی، السّلام

 

    خورشيد كه به ميانه‌ی آسمان می‌رسيد... صدای اذان كه بلند می‌شد... از اين زمان هراس داشتم... انگار چيزی ته دلم خالی می‌شد وقتی كه فريادشان را می‌شنيدم

        امـروز امام ما را       ای وای تشنه كشتند

        سلطان كربلا را       ای وای تشنه كشتند

 

    بزرگتر كه شدم اما٬ عاشورا...

***

    تمام دی‌شب و امروز را... در انتظار چشم‌هايشان...  

           آتش بزن ای شـــــــراره بر جانم        ای شعلۀ بی‌امان بسوزانم

             اين تشنه مگر به خواب بيند آب       ما را نه به آب

                                                                               به عطش

                                                                                                درياب...*

____________________________________

 * اسماعيل امينی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

 (۵)

             کو خيزران که قافيه‌اش با دهان کنند؟               آن شاعران که وصف گل ارغـــوان کنند

             از من به کاتبان کتاب خـــــــــــدا بگو                 تا مشـــق گريه را به نی خيزران کنند

             بگذار بی‌شمـــــــار بميرم به پای يار                 در هر قدم دوباره مرا نيمـــــه‌جان کنند

             پيداست منظری که در آن روز انتقام                 سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند

             يارب! سپاه نيزه همه دستشان تهی است        بی‌توشه‌اند و همـــــرهی کاروان کنند

             با مهــــــر من غريب نمانند روز مرگ                  آنان که خاک مهر مرا حِــرز  ِ جان کنند

با پای سر٬ تمامی شب راه آمدم

تنهــــايی‌ام نبود٬ که با ماه آمدم

                * عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:53  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

   ... نه٬ انگار گذشت آن زمانی که می‌گفتند:«آن خشت بود٬ که پُر توان زد»٬ امروزه شکر خدا به لطف بالا رفتن سطح سواد و وسايل ارتباط جمعی و غيره و غيره به سادگی«لاف از سخن چو دُر توان زد»٬ اما من... بی‌جا کرده‌باشم که از عشق نبی و آل نبی(ص) لاف بزنم... کوچکتر از آنی هستم که چنين ادعايی بکنم و اگر بتوانم در همۀ عمر بی‌خاصيتم٬ ذره‌ايی به درک معرفت مقام‌شان توفيق پيدا کنم خدا را هزارهزار مرتبه شاکر می‌شوم... نه٬ حاشا که هيچ‌کس نياز به کلمات من داشته‌باشد٬ چه برسد به اينکه بگويم وجود مقدس آل الله...(خدا همه‌ی ما را حفظ کند از...)

   زبانم گنگ است و قصد نوشتن و گفتن هم ندارم٬ اما اگر گفتم که «ساحت نبی...» به اين خاطر بود که عميقآ اعتقاد دارم که اين‌ها فتنه‌هايی زودگذر است که مانند خس و خاشاک روی آب می‌آيد و می‌رود٬ همواره بوده ـ و امروز به يمن گسترش ارتباطات است که همه‌مان خبردار می‌شويم ـ وگرنه کی شود دريا به پوز سگ نجس؟ . البته که اين از من و شما سلب مسئوليت نمی‌کند (و من هم به فراخور توانم لابد جای ديگری عکس‌العمل نشان داده‌ام و لزومی به نوشتن در اينجا نمی‌ديدم) اما در نهايت خداوند نگهدار ناموسش است٬ همانطور که رسول را از نگرانی در مورد قرآن باز می‌دارد.

   ... اما اگر از عاشورا می‌نويسم برای تنبّه خودم است. برای اين که سالی يک‌بار لااقل به ياد بياورم که لحظه‌لحظۀ زندگی و مرگ (اگر نامش را مرگ بگذاريم) امام سوم من، راه و رسم از زمين به آسمان رسيدن است؛ اگر پيامبر آيات آسمان را به زمين می‌آورد٬ حسين آيينۀ به آسمان رساندن زمين است... من به کسی کاری ندارم٬ اما خودم را می‌گويم که تا راه و رسم ائمه معصوم را نشناسم نمی‌توانم به درک رسول برسم و حسين گنجينۀ تمام‌نمای مسلمانی من است... برايم همين افتخار بس است که مذهبم شيعه آل‌رسول باشد (و اگر بد شيعه‌ايی هستم به من برمی‌گردد)٬ بدون ادعای عشق‌شان که بسيار گزاف است.

   اگر از عاشورا نوشتم برای آن است که سال‌هاست در اين ايام به درد خودم گريه‌می‌کنم...

چشم کوران آن خسارت را بديد             گوش کرّان اين حکايت را شنيد

خفته بوده‌استيد تا اکنون شما؟             که کنــــــــــــون جامه دريديد از عزا

پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان       زانکه بد مرگی است اين خواب ِ گران

روح سلطـــانی ز زندانی بجست           جامه چون درّيم و چون خاييم دست؟

چونکه ايشان خسرو دين بوده‌اند           وقت شادی شد چو بگسستند بند

دور مُلک است و گه ِ شاهنشهی          گر تو يک ذره از ايشـــــــــــان آگهی

ور نه‌ايی آگـــــــه٬ برو بر خود  گری!        زانکه در انکار نقل و محشـــــــری

بر دل و دين خرابت نوحه کن!            چون نمی‌بيند جز اين خاک کهن... (مثنوی دفتر ششم)

    به درد خودم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:51  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

 ... بچه که بودم عاشورا برايم يادآور اسب‌ها و شترهايی بود که از ترس‌شان پشت چادر مادر پنهان می‌شدم و اشک‌هايی که با گريه‌های او بر صورت من هم جاری می‌شد؛... اما از ميان همه عباس را زودتر از بقيه‌ شناختم که زيبا بود٬ مثل ماه شب‌چهارده (مادر می‌گفت: اولين کلمه‌ايی که با آن زبان بازکردی ماه بود٬ وقتی که يک شب در آغوش من به آسمان نگاه کردی و ماه کامل را ديدی) ماه‌ی که در کنار نهر آب٬ تشنه شهيد شد؛ و چقدر آن شب‌ها صلوات می‌فرستادم شايد اين ماه به خوابم بيايد. آن روزها نوحه‌های عباس همه در بحر رجز بود و چشم‌هايت را اگر می‌بستی صدای سم‌ضربه‌های اسبش را می‌شنيدی٬ شعرها در صدای گوشخراش طبل‌های ياماها! گم نشده‌بود که هنوز که هنوز است همين يک بيت با آن ضرباهنگ ماندگارش دلم را مي‌لرزاند:

    ای اهل حرم مير علمدار نيامد 

    سقای حسين٬ سيد و سالار نيامد 

    علمدار نيامد علمدار نيامد

   بزرگتر که شدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

(۴)

      بعد از شما به سايه‌ی ما تير می‌زدند                     زخم زبان به بغض گلوگير می‌زدند

      پيشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت            آنان که خيمه‌گاه مرا تير می‌زدند

     اين مردمان غريبه نبودند ای پدر!                       ديروز در رکاب تو شمشير می‌زدند

      غوغای فتنـــــــــــه بود که با تيغ آبدار                     آتش به جان کودک بی‌شير می‌زدند

      ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شــــــــان                    مُحرم نگشته  تيغ به تقصير می‌زدند

       در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان                     بر عشق٬ چار مرتبه تکبيــــر می‌زدند

      هم روز و شب به گرد تو بودند سينه‌زن           هم ماه و سال٬ بعد تو زنجير می‌زدند

از حلق‌های تشنــــــه٬ صدای اذان رسيد

                                       در آن غروب٬ تا که سرت بر سنان رسيد 

* عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:43  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

خب٬ من که اين چيزها حالی‌ام نمی‌شود٬ معنا و مبنای اين مقايسه‌ها و سوال‌ها را هم نمی‌فهمم؛ اما فکر کنم حتمآ دليلی داشته که حضرت رسول(ص) فرمودند:« انّ الحسين مصباح‌الهدی و سفينة‌النجاة» و چرا اين را در مورد کس ديگری نگفتند؛ و اساسآ چراغ و فانوس هدايت يعنی چه؟ اين‌که کسی روشنی‌بخش مسیری باشد يعنی چه؟ و چرا کشتی نجات؟ اين چه دريای طوفان‌زايی است که برای عبور از آن به کشتی نياز است حتمآ٬ و اين کشتی اسباب نجات از چه خطراتی است؟

 من نمی‌دانم چرا روايت است  قائم آل محمد(عج) ندا می‌کند که:« يا اهل العالَم٬ انّ جدّی قتلوه عطشانا» و اين چرا اينقدر مهم است؟ من نمی‌دانم آن کسی که خداوند سبحان خواسته کشته ببيندش( قال رسول الله:ان‌الله شاء يراک قتيلا) چه شأن و منزلتی داشته است٬ که حالا گفتن از او مغايرتی با حفظ مقام پيامبر خدا داشته باشد؛ همان که حتمآ آنقدر بزرگ بوده که حضرت رسول گلويش را می‌بوسيده و می‌گفته: «حسين مِنّی و اَنا مِن حسين٬ احبّ الله مَن احبّ الحسينا»؛ من که عقلم قد نمی‌دهد ولی فکر کنم وقتی کسی بگويد:« انّما خرجت لطلب‌الاصلاح فی امة جدّي» حتمآ رابطه‌ايی ميان قيام خودش و اصلاح دين و دنيای امّت نبی ديده که می‌گويد و اساسآ رابطه‌ايی ميان وجود او و حيات امت جدّش وجود دارد.

   من که نمی‌دانم ولی لابد دليلی داشته است که اين حديث قدسی را روايت کرده‌اند که حق تعالی فرمود:« يا محمّد٬ و جعلت حسينآ خازن وحيی و اکرمته بالشهادة و اعطيته مواريث‌الانبياء فهو سيّدالشهداء» ای محمد٬ حسين را خزانه‌دار وحی خويش قرار دادم و گرامی داشتم او را به شهادت و ميراث پيامبران را به او عطا کردم و اوست تنها سرور شهيدان. و امام جواد(ع) فرمود:« ما بکت السماء الّا علی يحيی‌بن ذکريّا و الحسين‌بن علی عليهم‌السّلام» آسمان جز بر يحيی‌بن ذکرّيا و حسين‌بن علی گريه نکرد که سلام خدا برآنها باد . و ...

    زبان من که هنوز در همان چند خط اوّل دعای عرفه‌ی اباعبدالله درجا می‌زنم٬ ناتوان‌تر از اين است که در اين مورد حرف بزنم ــ فقط دهان شيرين می‌کنم با بردن نامش ــ٬ ولی فکر کنم اگر بتوان مقام او را درک کرد٬ می‌توان ادعا کرد که لايق شاگردی مکتب نبی خاتم شده‌ايم... اگر بتوان! اگر... . من هم بهتر است بروم همان ترکيب‌بند محتشم کاشانی را بخوانم٬ شايد بفهمم باز اين چه شورش است که...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:39  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

(۳)

        فرصت دهيد گريه کند بی‌صدا٬ فرات                        با تشنگان بگويد از آن ماجرا٬ فرات

        گيرم فرات بگذرد از خاک کـــــــــربلا                         باور مکن که بگــذرد از کربلا٬  فرات

        با چشم اهل راز نگــــاهی اگر کنيد                        در بر گرفته مويه‌کنان مشــــک را فرات

        چشم فرات در ره او اشک بود و اشک                    زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات

       حالی به داغ تازه‌ی خود گريه می‌کنی                     تا می‌رسی به مرقـــــد عباس٬ يا فرات

        از بس که تير بود و سنان بود و نيزه بود                 هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

از طفل آب خجلت بسيار می‌کشم

آن يوسفم که ناز خريدار می‌کشم

* عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين 

 

نازم به خورشيدی كه در شام غريبان        قرآن به لب بر نيزه‌ها با ماه می‌رفت

حتی سر بی‌پيــــــــــكر غرقاب خونش      يك نيزه بالاتر  زدشمن راه می‌رفت

 

                                                                                                          محمد عبدالحسينی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:58  توسط خادمةالحسین  | 

آسمان ام من و عباس علی...

یا ربّ الحسین

آسمان ام من و عباس علی ماه من است

چه غم از روبهیان شیر به همراه من است

 

برادرم... نگفتی جواب دخترکم را چه دهم؟ وقتی سراغ تو را میگیرد... بگویم عباس را چه کردم؟ بگویم آنقدر تنش تکه تکه بود که نتوانستم برش گردانم؟... بگویم کینۀ این نامردمان با آن قد و قامت چه کرده بود؟ بگویم دست در بدن نداشتی که با صورت بر زمین آمدی... بگویم این نفرت دیرینه از علی بود که سرت را شکافت؟... بگو عباسم!... گفتی: مرا به خیمه ها نبر که از حرم خجالت میکشم... که گفته اند: آب... آب... حسین! من از دخترکانت شرم دارم... شرم دارم... مرا همینجا بگذار...

 

تو نه امید منی بلکه امید همه ایی

هم گل ام بنین هم پسر فاطمه ایی

مکن از خار هراس باغ ما دارد یاس

یک بیابان لشکر منم و یک عباس...

 

عزیز من! برادرم!... الآن اِنکَسَر ظَهری و قَلّت حیلَتی... اکنون با رفتنت پشتم شکست و چاره ام قطع شد... نگفتی من به چه حالی به خیمه گاه برگردم؟ جواب زینب را چه بدهم؟... نگفتی دیگر چگونه صبر کنم؟ که تیر خیمه ات را کشیدم و فرو افتاد یعنی که تنها شدم عباس!... تنها شدم...

 

بنگر ای ماه تمام! کف زنان لشکر شام

که: شده کار حسین بعد عباس تمام...

***

وفا و غیرت... مردی و مردانگی... شرم و حیا... هیچ نپرسیدی چرا از بین تمام سرهای شهدا، چرا سر شکافتۀ عباس بر نیزه نمی ایستاد؟ که کیسه آوردند و صورت ماهش را، سرش را داخلش گذاشتند تا بر نیزه کنند. چشم های شیر غیرتمند علی هنوز از نگاه کودکان حرم شرم داشت... شرم داشت... عباس غیرت و مردانگی را تمام کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:32  توسط خادمةالحسین  | 

دل نوشته

يا ربّ‌الحسين

هنوز که می‌توانی چشم بدوزی به آن چشم‌ها و التماس‌شان کنی... اشک را مزمزه کنی در توسل به آن لب‌ها که ترک‌هايشان تا قيام قيامت٬ آبرو از آب برده است... با زبانی که لال شده‌است اين روزها به تقديری که می‌کـِشدش به... و بخواهی٬ بخواهی٬ بخواهی... در اين شب‌ها که حرمتی عظيم دارند٬ آن‌طور که به خودت اجازه نمی‌دهی... از صاحبان‌شان خجالت می‌کشی که بگويی٬ اما باز... نگاه‌شان می‌کنی و به ياد می‌آوری ناتوانی و کوچکی دانه‌ايی شن را در برابر صحرا... گنگی لب‌هايت که پوشيده نيست بر ايشان...می‌خواهی... می‌خواهی که دست در سينه‌شان فروکنند و جرعه‌ايی از آن شراب... ذره‌ايی از آن اکسیر را... صدقه بدهند... التماس‌شان می‌کنی... و خدا می‌داند که چقدر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:2  توسط خادمةالحسین  | 

قزوه2

يا ربّ‌الحسين

(۲)

           جوشيد خونم از دل و شد ديده باز٬ تر                    نشنيد کس مصيبت از اين جانگدازتر

          صبحی دميد از شب عاصی سيــــاه‌تر                    وز پی شبی ز روز قيـــــــــامت درازتر

          بر نيزه‌ها تلاوت خورشيد ديدنی ‌است                    قرآن کسی شنيـده از اين دلنــــوازتر؟

          قرآن منم چه غم که شود نيزه رحل من                  امشب مرا در اوج ببين ســـــــرفرازتر

           عشق توام کشاند بدينجا٬ نه کوفيان                   من بی‌نيازم از همه٬ تو بی‌نيــــــازتر 

          قنداق اصغر است مرا تيـــــــــر آخـرين                    در عاشقی نبوده ز من پاکبــــــــازتر 

با کاروان نيـــــــزه شبی را سحر کنيد

باران شويد و با همه تن گريه سر کنيد

  *عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:21  توسط خادمةالحسین  | 

يا رب الحسين

(۱)

           می‌آيم از رهی که خطرها در او گم است        از هفت منزلی که سفرها در او گم است

           از لابه‌لای آتش و خون جمع کــــــــرده‌ام          اوراق مقتلی که خبـــــرها در او گم است

           دردی کشيـــــده‌ام که دلم داغدار اوست        داغی چشيده‌ام که جگرها در او گم است

          با تشنگان چشمه‌ی احلی مِن العسل       نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است

           اين سرخی غروب که همرنگ آتش است        توفان کربلاست که سرها در او گم است

          هفتاد و دو ستاره غريبانه ســــــوختند       اين است آن شبی که سحرها در او گم است

باران نيزه بود و سر شهسوارها

                                             جز تشنگی نکرد علاج خمارها                     ادامه دارد

* عليرضا قزوه . از مجموعه‌ی با کاروان نيزه ٬ شامل ۱۴ غزل عاشورايی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:52  توسط خادمةالحسین  | 

يا ربّ‌الحسين

حرم...

دلم گرفته ٬ دلم خيلی گرفته . نه اينکه فکر کنی حالم خوب نيست ها! نه٬ حالم که خوبه؛ فقط دلم گرفته. دلم مي‌خواست ميرفتم يه جايی٬ نمي‌دونم يه جای دور مثلآ. تو که حالمو مي‌فهمی مگه نه؟ دلم حرم مي‌خواد. يه حرم امن، يه جايی که تا بتونم گريه کنم. مثل همون سحر ِ روز بعد از عاشورا. همون صبحی که فقط چند دقيقه دير رسيدم و اون دختری رو که شفا گرفته‌بود برده بودند . روز عاشورا ديده بودمش کنار پنجره فولادی، روی ويلچيرش نشسته بود و حالا... . اون سحر سرد و بارونی بعد از نماز، کنار سقا خونه... چقدر دلم تنگ شده. 

 چقدر دلم حرم مي‌خواد . مثل همون حرمی که تا به آستانه‌اش رسيدم پاهام لرزيد. همونجا کنار ستون اول نشستم. تا اومدم بگم  السلام عليکِ يا بنت علي بن ابيطالب... نفهميدم چطور گذشت. دلم حرم مي‌خواد. از اون حرمها که گنبد سفيد کوچيکش دلتو مي‌لرزونه. از همونا که مي‌دونی صاحبش با همۀ کوچيکيش يه دل داره قد همۀ آسمون؛ که اگه دستای کوچولوشو بالا بگيره و برات دعا کنه، توی کوير که هيچی٬ زير زمين هم بارون مي‌آد. آخه اون مي‌دونه تشنگی چيه.

 

    دلم گرفته٬ دلم حرم مي‌خواد. همون حرمی که يه شب ديدم... رفته‌م... صورتمو به ضريحش چسبونده‌بودم٬ چقدر خنک بود. لبام بسته بود... اما صدای خودمو مي‌شنيدم٬ داشتم باهاش حرف مي‌زدم. همون که ميگن صاحب اين شبهاست. همون که اسمش سفينة النجاته... همون... که يه برادر داره بهش ميگن باب‌الحوائج٬ مي‌دونی که يعنی چی؟ اين شبها صاحب داره. اين دلها صاحب داره به خدا. نگو که رهامون کرده٬ نگو که رهامون کردند. يه بار بهت گفتم اگه خدا به دستهای تو و گريه‌های من نگاه نکنه که خدا نيست! هنوزم مي‌گم. اگه دست توسّل دراز کردی و رد شد٬ من ديگه اسم حسين رو نمي‌آرم. اگه صدا زدی يا باب‌الحوائج و شفاعت نکرد ديگه لال مي‌شم. حالا اينها هيچی، يادت رفته ما يه آقا داريم که برامون دعا مي‌کنه؟ گيرم که دعاهای من هم هيچ٬ دعای اون که رد نمي‌شه، مي‌شه؟ اون هم توی اين شبها. اين شبها صاحب داره مگه يادت رفته گلم؟

 

   دلم حرم مي‌خواد. هر جا باشه٬ فقط حرم باشه. يه جايی که بشه توش بلند بلند گريه کرد. از اون گريه‌هايی که تو هنوز نديدی. از همونا که يه وقت‌هايی يه دستی مثل ابريشم، يواشکی اشکهاتو پاک مي‌کنه٬  بعدش انگار دلتو مي‌بره اون دور دورا٬ حسابی تکون مي‌ده و بر مي‌گردونه. اونوقت به خودت مي‌آيی و می‌بينی چقدر سبک شدی. من حالم خوبه، فقط  دلم حرم مي‌خواد... سقا خونه... شمع...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:39  توسط خادمةالحسین  | 

يا رب‌ّالحسين

 

بخوان به مويه ز دشتی كه  تيره از غم شد

به رنگ بغض غريبی و شكل ماتم شد

دلم گرفته به ياد اســـــــيری چشمی

كه سرمه‌داغ عطش بود و غرق شبنم شد

به ياد سرو رشيدی كه شرم زخمش بود

نه شاخه‌های بريده، كه قامتش خم شد

گل محمـــــّدی‌اش را به طشت آوردند

و مرگ سهـــــم دل غصّه‌دار مريم شد

زمين ز ذبح عظيـــــــــــم سلالۀ آدم

به روز واقعـــــه واقف نبود و كم‌كم شد

بخوان كه داغ دل تنگ من كه چيزی نيست

دوباره داغ زمين تازه در محــــّرم شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:33  توسط خادمةالحسین  |